X
تبلیغات
ایـــن جـا همــه چـــی در همـــه

ایـــن جـا همــه چـــی در همـــه

رابطـــه ای رو کــه مـــرده ..هـــر 5 دقیقـــه 1 بـــار نبضـــش رو نگیـــر...دیگـــه مـــرده

السلام عليك يا ثارالله

سلام دوستان،با عرض تسليت اين ايام حضور همه شما...با اجازتون من به شخصه تا چند وقته ديگه آپ نميكنم...از مهسان هم خبر ندارم!!!

خيلي ممنون از حضور هميشگيتون...داتام

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 22:5  توسط datamis  | 

دوستت دارم

دوستت دارم...


می نویسم با نور


 در هوایی از مهر


 کاغذی از پر گلهای سپید


 نه به یک بار و به ده بار


 که هزاران ، شاید


 می نهم در سبدی


 از گل نیلوفر و احساس دلم


 می سپارم


 به دل قاصدکی تا برساند به دلت

 

 تا بدانی دل ِ من


 غرق تمنای نگاه تو هنوز


 می نویسد شب و روز:


 خوب ِ نازنین ِ من


 از همیشه تا هنوز


دوستت می دارم ...!


                                         داتاميس (پژمان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 22:48  توسط datamis  | 

تفاوت گفتاری پسر و دختر در پای تلفن::.(datamis).::

                                 

گفتگوی دو دختر پای تلفن:

 

سلام عشقم، قربونت برم. چطوری عسل؟ فدات شم… می بینمت خوشگلم… بوس بوس بوس

 

گفتگوی دو پسر پای تلفن:

 

بنال… بوزینه مگه نگفتی ساعت چهار میای؟ د گمشو راه بیفت دیگه کره خر

 

بعد از قطع کردن تلفن :


دخترها:

 

واه واه واه !!! دختره ایکبیریه بی فرهنگ چه خودشم میگیره اه اه اه انگار از دماغ فیل افتاده

حالمو بهم زد


پسرها:


بابا عجب بچه باحالیه این ممد خیلی حال میکنم باهاش خیلی با مرامه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 22:40  توسط datamis  | 

خوشحــــــالی غــــــــــــم انگیــــــز مـــــن

عزیــــزم ....

بهترینــم ....

عشق دیرینـــم ....

میخوام بدونی که ....

این دلی که شکستـــــی مالِ من نبود .....

خیلی وقت پیش تقدیــــــمِ تو شده بود ...

خیلی وقت پیش صاحــــبِ دلِ دیوونــم تو بودی ....

از همون موقع که با هم زیرِ سایه یِ

اون درختِ پیر، دست تو دست ، با چشمایِ

زیبات به چشام نگاه کردی و آروم و با تمـــــــومِ

وجودت گفتی دوستت دارم

این دل دیگه پیـــــش من نبود

این دل دیگه مال مــــــن نبود

دلِ مــــــن ..
فکرِ مــــن ..
ذکرِ مــــن ..
 تمام رویـــــــایِ من پیش تو بود ...

با این وجود ...

 ناراحت نیستــــــــم ....

ناراحت نیستـــم چون دیگه دلی ندارم که کسی

بشــــکنتش ...

ناراحت نیستـــم چون دیگه فریبِ دل سادمـــــــو

نمیخورم ...

چون دیگه خورد نمیشـــــــــم ....

چون دیــــگه نمیشکنــــــم ...

چون دیگه صدای تیکه تیکه شدن دلمـــــــو

نمیشنوم ...

و  خوشحالــــــــــــم

خوشحالــــــم چون حالا میتونم جایِ دلـــــم ...

سنگ بذارم تو ســــینه ...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 1:22  توسط mahsan  | 

messi

ابراز علاقه ليونل مسي به استقلال تهران!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 0:0  توسط datamis  | 

مـــــــــداد رنگـــــــــــــــــــــــــــی

سسسسسسسلام عزیزای دلم

خواهش میکنم به این شعرم  نظر بدید

دوست دارم نظراتون رو بخونم

خیلی دوسسسسسسسسسسســــــــــــــــــتون دارم

میبوسسسسسسسسسمتـــــــــــــــــــون

دلم خیلــــــــــــــــــــــــــــــی گـــــــــرفته



چیــــــــه آسمون می باری دلت از غصه گرفته......؟!
دیدی اون دختر کوچیک  تو گوش باباش چی گفته....؟!
همه آرزوش همین بود که اونو بغل بگیره
اون عروسکی که هر روز سر کوچشون میبینه
دیدی آسمون نتونست بخره واسش عروسک
دل تو مثه چشم اون انگاری پر شده از اشک
ببار آسمون سبک شی اینجا نیست چیز قشنگی
من میبارم واسه اون که نداره مداد رنگی
نقاشیش سیاه سفیده  دنیارو رنگی ندیده
همه رویاش همینه که مداد رنگی خریده
ببار آسمون سبک شو واسه  اون که بی قراره
واسه اون که روز عقدش چادر سفید نداره
واسه اون بچه که هر شب توی کوچه ها اسیره
ببار آسمون که شاید امشبو خوابش بگیره
ببار آسمون نگاه کن! زندگی چقدر می ارزه
الان اون بچه ی کوچیک بی پتو داره میلرزه
ببین آسمون،  زمینُ که چقد تیره و تاره
واسه بچه ای که حتی آرزوی خوابو داره
ببار آسمون سبک شی بذار تا منم ببارم
که واسه کمک به اون ها هیچی از خودم ندارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 0:12  توسط mahsan  | 

عیـــــــــــــــــدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک

ســــــــــــــلآآآآآآآآآآآآآآآآآآآممممممممممممممم فـــــــداتـون بشــــــــــــــــــــم


عیــــــــد غدیـــــر خـــم رو به تــــک تــــــک شــما خوشگــلای مــن تبـــــریک میـــگم

امیــدوارم تــو این عیــــد حاجـــت های دلای پاک و کوچیکتـــــون روا بشــــــه

و همیشـــــه ی همیشـــــــه خـــرم و پاینـــــده باشیـــن جیگــــــرای من

خــــــــــــــــــــــــــــــیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِلی دوسسسسسسسسسسسسستون دارم

بابــــــــت نظـــرای پـــــــــر انرژیتــــــــون ممنـــــــون

میبــــــــــوسسسسسسسسسمتــــــــــــــــون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 0:34  توسط mahsan  | 

واقعیت های تلخ ولی خنده دار...(datamis)

به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی!!
 ——————————————

 هر روز تو دانشگاه میبینیم ۱۰۰ تا دختر مدرسه ای رو به صف کردن، معلمشونم جلو، آوردن بازدید از دانشگاه، مگه باغ وحشه اینا رو هر روز میارین بازدید!!

لطفا به ادامه مطلب بريد و بقيه مطالبو بخونيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 15:20  توسط datamis  | 

تشكر و تاسف

سلام داتام هستم

ديروز يعني پنجشنبه 19/8 يه مطلب گذاشتم با موضوع آقا بيا...! مربوط به مهدي قايم (عج) كه چندتا عكس بود...

اما متاسفانه نميدونم چرا با سليقه بعضيا جور در نيومده بود...خيلياتون تو نظرات اعتراض كرده بودين كه اين ديگه چيه؟؟؟يا وبلاگ با اين موضوع خراب شده!!!!!!!!

البته بودن كساني هم كه نظر مثبت داشتن...كه البته مهسان خانم خواهر خوبم به نظرات شما احترام گذاشتن و مطلب رو حذف كردن!

فقط ميتونم بگم متاسفم براي كسايي كه فكر ميكنن موضوع مهدويت و امام زمان هم مثل خيلي چيزاي ديگه كه توي جامعه ما رسم شده شوخي و دروغه...البته تقصيري هم ندارن چون طرز فكرشون رو خراب كردن ...اما اينو يادتون باشه كه نبايد اين موضوع رو به يه سري چيزا و يه سري آدما كه الان تو جامعه هستن و دارن از اين راه...

بگذريم...ديگه ادامه نميدم فقط بدونيد كه تمام زندگي من مال آقامه...

اينو يادتون نره كه اينجا همه چي در همه...خوشحال ميشم شماهم نظراتتون رو ارسال كنيد و به خودم بگيد... 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 18:0  توسط datamis  | 

ســــــــرشمــــــــاري در شهــــــــرهــــــــاي مختــــــــلف

قـــــــزوين


- سلام
- به به سلاااام پسر گلم؛ بفرما تو
- خيلي ممنون - شما چند تا بچه داری؟
- حالا چرا دم در، بفرما تو کسي خونه نيست
- نه مزاحم نميشم، فقط بگين چند تا بچه دارين
- چرا نميائ تو خودت بشماري، تعارف مکوني ها
- نه متشکرم در حين انجام وظيفه هستم
- 6 تا
- چندتا پسر چند تا دختر
- حالا ميومدي تو يه چائ ميخورديم
- خيلي ممنون
- همش پسره
- متشکرم - فعلا خدافظ
- بند کفشت بازه مهندس
- باشه سر کوچه ميبندم

 


 

رشـــــــت


- سلام
- سلام بابا جان
- ببخشد شما چندتا فرزند داريد؟
-  خودم رو بگم يا همه رو بگم ؟
- چه فرق ميکنه ؟
- فرق نميکنه فقط فاميلي شون فرق ميکنه
- باشه بگين
- دقيقا يادم نيست ... بايد از خانم بپرسم
- خوب به خانمتون بگين بياد
- نيستش ... رفته بيرون
- کي برميگرده ؟
- فردا صبح
- باشه - فعلا خدافظ

 


اردبيـــــــل


- سلام
- نه منه ؟ (چ کار داري)
- سرشماري اوچون گلميشم (براي سر شماري اومدم)
- ها !
- سرشماري، آمارگر، چند تا سوال دارم
- خودش خونه نيست
- شما چندتا بچه دارين ؟
- سنه نه ؟ (به تو چه مربوطه)
- سرشماري ماموريم (مامور سرشمارم)
- كپك اوغلي ايت جهنمه بلي نن ور رام پخون چيخار (گم شو پدرسگ تا با بيل نکشتمت)
- چرا حول ميدي ؟ دارم ميرم خوب
- ......


 
 

قـــــــم


- سلام حاج آقا
- سلام علکم و رحمه الله و برکات برادر . خسته نباشد . خدا قوت ان شاالله . الله اکبر
- ببخشد حاج آقا شما چند تا فرزند دارد؟
- بسم الله الرحمن رحيم ..... دو تا , يه دختر يه پسر
- شغل
- مداح . نوحه خون . فروش البسه روحانون و طلبه ها . مدرت خانه عفاف.
-تعداد همسر ؟
- 55 تا
- بله!؟!؟!؟!؟!؟!؟! ببخشد بچه هاتون زن زايدن يا زناتون بچه زادين؟!
- 54 تا صيغه يک نفر هم نکاح.
- صحيح .
- وقت نمازه برادر امري با من نيست؟
- نه متشکرم
والسلام علکم و رحمه الله و برکات

 



اصفهـــــــان
- سلام
- سلام دادا
- شما چند تا فرزند داردي؟
- سي و سه تا
- چند تا دختر چند تا پسر ؟
- همش پسرس دادا
-تحصيلات؟
- دکتراي متالوژي گرايش ذوب آهن .
- شغل؟
- برج ساز .
- وسيله نقليه داريد؟
- بله .يه ژيان دارم




زاهـــــــدان


- سلام
- شلام
- شما چند تا فرزند داريد؟
- شي و هفتا داشتم الان شه تاش مونده!
- جان!؟!؟!؟ منظورتون چيه!؟!؟؟!
- شي تاشون تو درگيري با نيروي انتظامي کشته شدن!
- متاسفم . حالا باقيمانده چندتا دختر و چند تا پسر؟
- شه تا دختر
- شغل ؟
- مامور نيروي انتظامي . شتاد مبارزه با مواد مخدر
-بسيار عالي!!!




خوزستـــــــان - عـــــــرب


- سلام
- السلام عليک!
- شما چند تا فرزند دارد؟
- خمسه عشره واحد (51 عدد)
- چند تا دختر چند تا پسر!؟
- اربعه عشره ذکور(40 تا پسر) آمار دخترام هم به تو لامربوط !!!!
-متشکرم!!! خدانگهدار
- في امان الله



شيـــــــراز


- سلام
- سلام کاکو
- شما چند تا فرزند دارد؟
- سه تا کاکو
- تعداد دختر و پسر ؟
- سه تاش دختره کاکو
- شغلتون ؟
- لوازم آرايشي بهداشتي ميفروشم کاکو.
- در آمد متوسط ماهانه؟
- 15 ميليون تومن در ماه کاکو.
- ببخشد شما خلبان هستد يا کاسب!!!!!؟؟؟؟
- نه جون کاکو من کاسب لوازم آرايشي هستم




جنـــــــوب تهـــــــران


- سلام
- کرتم
- شما چند تا فرزند دارد؟
- 4 تا دختر 6 پسر جمعا 12 تا
- شغل
- فروش بيل و کلنگ يه باشگاه بدنسازي هم دارم !
- تحصيلات ؟
- سيکلم
- متشکرم
-زد زاد



آبـــــــادان


- سلام
- سلام ولک
- شما چند تا فرزند دارد؟
- به تو چه کوکا!!!
-ا بابا ! آقا من مامور آمار هستم!
-خو کوکا منم مامورم !
-کارتتون لطفا
-خودت کارتت لطفا!!
- آقا اصلا شما بچه دار!؟!؟
- نه کوکا تموم کردم!
-آقا يه جواب درست حسابي بدين
-باشه ولک بپرس
چند تا بچه دار ؟
اونش ديگه به تو مربوط نست ولک

نمي خواهی بپرسي چند تا عینک ریبن دارم؟
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 2:27  توسط mahsan  | 

من چقدر خوشبختم

من چقدر خوشبختم که به او دل دادم
بی هراس و تردید ، باورش میدارم
چه دلی داشت زمن ، نتوان باور کرد
گله هایی میکرد که توانم کم کرد
دوری چند روزه ، چقدر آزارش داد
که غریب و آشنا نام مجنونش داد
آن همه شادابی از وجودش دست شست
نا امیدی و درد ، روح اورا آشفت
گفت که من چون آبم ، او وجودش تشنگی
حس و حال عشق او ، آخر آشفتگی
یعنی او تا این حد ، به دل من دل بست
که به روی هرکس راه عشقش را بست
حاصل این دوری ، باور قلبم بود
قلب پر دردی که ، در برش سخت آسود
                                           داتام
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 20:39  توسط datamis  | 

دربــــــــــاره ی خــــــــــودم


اهـــــل یـــه جـــا تــو پـاییـــزه  ،  زمستــون کــه میـــــاد دلتنـــگ برگـــــای
 پاییـــــزی میشـــه


اهـــــل خلــوت بـــــا خودشـــه  ،  بـا بـــــارون درد و دل میکنـــه

عاشـــــــق یه درخــت پیـــره و بـــا مـــوج آسمـــون نفـــس میکشـــه



از نگـــاش میشـــه فهمیــد تــو دلـــش چــی میگــــذره
وقتــی بغــض آسمــون رو میبینــه  ،  چـــون نمیتونــه آرومــش کنـه میشینــه
پــا به پــاش گریـه میکنـــــه



قصـــــر آرزوهــاش یــه جــایی اون ور ابــــراسـت  ،
اونـور جدایـــــی ها و دلتنگـــــی ها  ، 
یه جــایی دور از هیـاهـــــو و دورنگـــــی های آدمـــا 


دلــش میخــواد همـــه ی آدمــا مهربــون بشـــــن


دستـــــای گــــــرم مـــــادرشـو بـا دنیـــــا عـــــوض نمیکنـــــه  ،
و نــگاه پـدرش بـــراش انـــــدازه ی تمـــــوم آسمـــــونا ارزش داره


یه رازایـی  بــا خـــــدا داره  ،   یه جــور عـــــهد که هرگــز زیـــر پـــا نمیـــذاره  ،
بهتــرین هدیــه بــراش یه شاخــه گــل ســـــرخ با یه لبخنـــــد عاشقونــه اس
 


با یـه نـــــا مهربــونی هوای دلــش بارونـی میشـــــه 


عاشــــــــــق رنگیـــن کمـــونه  



بـــــزرگ ترین آرزوش اینـــــه کـــــه یه انســـــان باشـــــه نه یه انســـــان نما

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 2:42  توسط mahsan  | 

درد و دل جبرييل با خدا

يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! بجای پابرهنه راه رفتن کفش آديداس پاشون ميکنن.

هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' نميرن! اون بوق و کرنای اصرافيل هم گم شده... يکی ازش قرض گرفت و رفت ديگه خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است!

من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن. چند تاشون کوپون جعلی بهشت درست کردن و به ساکنين بخت برگشته جهنم ميفروشن. چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت ميکنن. يک سری شون حوری های بهشت را با تهديد آوردن خونه شون و اونارو "سرکار" گذاشتن و شيتيلي ميگيرن. بقيه حوری ها هم مرتب ميگن مارو از ليست جيره ايرانيها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شديم و از ريخت افتاديم.

اتحاديه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نميخوان به ديدن زنان ايرانی برن چون اونقدر آرايش کردن و اسپری مو سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده و فيوزش سوخته در ضمن خانمهای ايرونی از غلمانها مهريه ميخوان.

هفته پيش هم چند ميليون نفر تو چلوکبابی ايرانيها مسموم شدن و دوباره مردن. چند پزشک ايرونی به حوری ها بند کردن که الا و بلا بياييد دماغتونو عمل کنيم. به اون يکی حوری گفتن بيا سينه هاتو بزرگ کنيم.

 

 خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت!

برو يک زنگی به شيطون بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!

 

 جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيام گير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بخش ايرانيان بفرماييد؟

 

 جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟

 

 شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! ميخوام خودمو بازنشست کنم.

شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن!

تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!

جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...

يک عده شون بازار سياه مواد سوختی بخصوص بنزين براه انداختن.

چند تا پزشک ايرونی در جهنم بيمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبليغ ميکنن و اين شديدا ممنوعه.

چندتاشون دفتر ويزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر ميکنن. بليت جعلی يکطرفه بهشت هم ميفروشن.

يک سری شون وکيل شدن و تبليغ ميکنن که ميتونن پيش نکير و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجديد نظر بدن.

چند تاشون که روی زمين مهندس بودن ميگن پل صراط ايراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع ميکنن که پل بايد پهن تر بشه.

چند هزار تاشون هم هر روز زنگ ميزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهای کانادا و آمريکا رو ميپرسن چون ميخوان مهاجرت کنن.

هرروز هزاران ايرونی زنگ ميزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی جهنم رو ميخوان

الان مراجع داشتم ميگفت ما کاغذ نسوز ميخواهيم که روزنامه اپوزيسيون بيرون بديم.

 

ببخش! من برم، بعدا صحبت ميکنيم... چند تا ايرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و يخچال ميفروشن... برم يه چماقی بچرخونم!!!!!!!!


ميخواستم با اولين مطلبي كه ميذارم خوشحالتون كنم...

                                                                       داتام

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 23:54  توسط datamis  | 

اولين پست datamis

سلام به همتون جيگيليااااااااااا.........

اين اولين پست من تو وبلاگ مهسانه............

بازم منتظر باشيد!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 23:39  توسط datamis  | 

تولد متین جونممممممممممممممممم مبارک

سسسسسسسلآآآآآآآآآآممممممم  به همه جیگرای من


امروز بازم تولد داریمممممم!!



تولد یکی از بهترین دوستای من
که اسسسسسسم قشنگشم متین ه



پس همه با هم میخونیم



تولد تولد تولدت مبارک


مبارک مبارک تولدت مبارک


متین جووووووونممممممممم  تولدت مبارک عزیز دلمممممممم



امید وارم همیشه شاد و سلامت و موفق و پیروز

باشششششی


خیلی خیلی تولدت مبارک جیگر



دوسسسست دااااااارممممممم



+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 0:5  توسط mahsan  | 

......

بی خودی پرسه زدیم ... صبحمان شب بشود
بی خودی حرص زدیم ... سهممان کم نشود
ما خدا را با خود سر دعوا بردیم
و قسسسسسسسسم ها خوردیم
ما به هم بد کردیم
ما به هم بد گفتیم
ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم
روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم
از شششششششما میپرسسسسسسسسسسسم
ما که را گول زدیم .......؟!؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 21:13  توسط mahsan  | 

داداششششششششششی تولدت مبارک

سسسسسسسسسسسسسسسسسسلام به همه خوشششششششگلای من

یه سسسسسلآآآآآآآآآآآآآآآآآمممممممممممم  مخصوصم  واسه  داداش مهرانممممممم
که امروز تولدشششششششه


 تولدت مبارک  مهران  جووووووونمممممممممممممم

خیلی   دوووسسسسسسست   دارممممممممممم  

میدونم که توام واسسسسسسسم  میمیری 
امید وارم بعضیا جبران کنن

جبران نکنن روزگارشون بشگونی  میشششششششه



فردا باید به خاطرت زود از خواب بیدار شششششششم




بازممممممممم  تولدت مبارک


فردا باید داداشم تا شب بیرون باشششششه



آخه باید خونه رو مرتب کنم



جیگرا   دووووووسسسسسسسسست دارم توو نظرا شمام به داداشششششیم تبریک بگین


مسسسسسسسسسسسسسسسسسسسی جیگیلی میگیلیا

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 1:58  توسط mahsan  | 

قسمتی از زندگی پسسسسسسسسسسسرا


1ـ همون طور که رو تخت نشسته ٬ لباساشو میکنه. هر کدوم رو پرت میکنه یه گوشه اتاق


۲ـ نیم وجب حوله رو میگیره دور باسنش و میره به سمت حموم

۳ـ می ایسته جلوی آیینه. شکمش رو میده تو. بازو میگیره. فیگور چپ٬ فیگور راست٬ نیم ساعت قربون صدقه خودش میره٬ (این قدوبالا رو ببین چه کرده .لای لای لالای لای)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تایید میکنه

۴ـ زیر بغلش رو بو میکنه و رنگ چهره ش بر میگرده. سبز٬ آبی٬ بنفش

۵ـ در کمد شامپو ها رو باز نمیکنه چون اصلا توش چیزی نداره

۶ـ با قالب صابون سبزش زیر بغلهاشو کف مالی میکنه. یه عالمه مو می چسبه به صابون

۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم میشوره

۸ـ نرم کننده مو؟؟؟ برو بابا

۹ـ زیر دوش میگ… و به خاطر اکو شدن صداش تو حموم ٬کر کر میخنده

۱۰ـ دو دقیقه بعد دوباره میزنه زیر خنده٬ آخه این دفعه بوش رسیده به دماغش

۱۱ـ چاه حموم رو هدف گیری میکنه و م.... توش

۱۲ـ از زیر دوش میاد بیرون و یکهو می بینه یادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و کف خونه خیس شده.( بیخیال...مامان خشک میکنه

۱۳ـ حوله فسقلیش رو می پیچه دور باسنش و همون طور خیس خیس میره تو اتاق

۱۴ـ حوله خیس رو پرت میکنه رو تخت و ۲ دقیقه ای لباس می پوشه

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 19:10  توسط mahsan  | 

اگه خانوما برن سربازی............








صبحگاه:

فرمانده: پس این سربازه‌ها (بجای واژه سرباز برای خانمها باید بگوییم سربازه !) کجان؟
معاون: قربان همه تا صبح بیدار بودن داشتن غیبت میکردن

ساعت ۱۰ صبح همه بیدار میشوند…
سلام سارا جان
سلام نازنین، صبحت بخیر
عزیزم صبح قشنگ تو هم بخیر
سلام نرگس
سلام معصومه جان
ماندانا جون، وای از خواب بیدار میشی چه ناز میشی…

صبحانه:
وا… آقای فرمانده، عسل ندارید؟
چرا کره بو میده؟
بچه‌ها، من این نون رو نمیتونم بخورم، دلم نفع میکنه
آقای فرمانده، پنیر کاله نداری؟ من واسه پوستم باید پنیر کاله بخورم

بعد از صبحانه، نرمش صبحگاه (دیگه تقریبا شده ظهرگاه)
فرمانده: همه سینه خیز، دور پادگان. باید جریمه امروز صبح رو بدید
وا نه، لباسامون خاکی میشه …
آره، تازه پاره هم میشه …
وای وای خاک میره تو دهنمون …
من پسر خواهرم انگلیسه میگه اونجا …

ناهار
این چیه؟ شوره
تازه، ادویه هم کم داره
فکر کنم سبزی اش نپخته باشه
من که نمی‌خورم، دل درد میگیرم
من هم همینطور چون جوش میزنم
فرمانده: پس بفرمایید خودتون آشپزی کنید!
بله؟ مگه ما اینجا آشپزیم؟ مگه ما کلفتیم؟
برو خودت غذا درست کن
والا، من توخونه واسه شوهرم غذا درست نمی‌کنم، حالا واسه تو …
چون کسی گرسنه نبود و همه تازه صبحانه خورده بودند، کسی ناهار نخورد

بعد از ناهار
فرمانده: کجان اینا؟
معاون: رفتن حمام
فرمانده با لگد درب حمام را باز میکنید و داد میکشد، اما صدای داد او در میان جیغ سربازه‌ها گم میشود…
هوووو…. بی شعور
مگه خودت خواهر مادر نداری…
بی آبرو گمشو بیرون…
وای نامحرم…
کثافت حمال…
(کل خانم ها به فرمانده فحش میدهند اما او همچنان با لبخندی بر لب و چشمانی گشاده ایستاده است!)

بعد از ظهر
فرمانده: چیه؟ چرا همه نشستید؟
یه دقیقه اجازه بده، خب فریبا جان تو چی میخوری؟
جوجه بدون برنج
رژیمی عزیزم؟
آره، راستی ماست موسیر هم اگه داره بده میخوام شب ماسک بزنم.

شب در آسایشگاه
یک خانم بدو بدو میاد پیش فرمانده و ناز و عشوه میگه: جناب فرمانده، از دست ما ناراحتین؟
فرمانده: بله بسیار زیاد!
خب حالا واسه اینکه دوباره دوست بشیم بیایید تو آسایشگاه داره سریال فرار از زندان رو نشون میده، همه با هم ببینیم
فرمانده: برید بخوابید!! الان وقت خوابه!!

فرمانده میره تو آسایشگاه:
وا…عجب بی شعوری هستی ها، در بزن بعد بیا تو
راست میگه دیگه، یه یااللهی چیزی بگو
فرمانده: بلندشید برید بخوابید!
همه غرغر کنان رفتند جز ۲ نفر که روبرو هم نشسته اند
فرمانده: ببینم چیکار میکنید؟
واستا ناخونای پای مهشید جون لاکش تموم بشه بعد میریم.
آره فری جون؛ صبر کن این یکی پام مونده
فرمانده: به من میگی فری؟؟ سرباز! بندازش انفرادی.
سرباز: آخه گناه داره، طفلکی
مهشید: ما اومدیم سربازی یا زندان! عجبا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 4:46  توسط mahsan  | 

چگونه زن خود را روانی كنیم؟!

سسسسسسسسلآآآآآآآآآآآآآآآآآآممممم خوششششگلای من

این مطلب فقط واسسسسسه خندسسسسست

تورو خدا از دسسستم ناراحت نشین ( دخملا ی ناز و خوششششششمل)

دووسسسسسسسسسسسسسسستوون دارممممممم

میبووووسسسسسسسسسسسمتون


1_وقتی بعد از یك روز شلوغ براتون غذا درست كرد و با تمام خستگی كنارتون نشست بهش بگید:ممنون عزیزم ، خوب شده ، ولی كاش قبل از درست كردنش به مامانم زنگ میزدی و طرز تهیه این غذا رو ازش میپرسیدی ...


2_وقتی در جمع فامیل خودتون هستید شكم بزرگ پدرزنتون رو سوژه خنده همه قرار بدهید.

3_از صبح كتونی پا كنید و تا شب هم از پاتون در نیارید تا جورابتون بوی گربه مرده بگیرد و بعد با همان جورابها برید توی رختخواب.

4-به صورتش نگاه كنید و باحالتی متاثر بگید:عزیزم چقدر پیر شدی..

5-وقتی تخمه میخورید پوستهای تخمه را هر جای بریزید غیر از بشقاب جلوی دستتون.

6-همیشه آب را با بطری سر بكشید.

7-وقتی زنتون حواسش كاملا به شماست وانمود كنید زنتون رو ندیدید و یواشكی به بچه هایتون بگید:دوست دارید براتون یك مامان خوشگل بیارم!!.

8_وقتی با تلفن صحبت میكنید به محض ورود همسرتون با دستپاچگی بگید :باشه ، من بعدا بهت زنگ میزنم ..و سریع گوشی رو قطع كنید..

9_همیشه از گیرایی چشمهای دختر خاله ترشیده اتون تعریف كنید..

10_خاطرات شیرین دوران مجردی خودتون رو با دوست دخترهای داشته و نداشته خودتون براش تعریف كنید..

11-وقتی با اون تو رستوران هستید با صدای بلند باد گلو بزنید..

12-او را با اسمهای مختلف مثل :سمیرا ،مریم ، پریسا، آتنا، شیوا... صدا كنید و بعد بگید ببخشید عزیزم این روزها حواسم زیاد جمع نیست ..

13_سعی كنید یك چادر مسافرتی خوب یا ماشین راحت بخرید كه شبهای كه قرار است بیرون از خونه بخوابید ، زیاد سختی نكشید..

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 23:9  توسط mahsan  | 

عشق بی قید و شرط



 
سربازی پس از جنگ ویتنام خواست به خانه خود برگردد!!
او قبل از این که به خانه برسد .. از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت : پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من میخواهم به خانه بازگردم ولی خواهشی از شما دارم . رفیقی دارم که میخواهم او را به خود به خانه بیاورم!
پدر و مادرش در پاسخ گفتند : ما با کمال میل مشتاقیم تا او را ببینیم
پسر ادامه داد : ولی موضوعی است که در مورد او بدانید . او در جنگ به شدت اسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده و جایی برای رفتن ندارد و من میخواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند!
پدرش گفت : پسر عزیزم .. متاسفم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است .. ما کمک میکنیم تا او برای زندگی جایی پیدا کند .. پسر گفت : نه من میخواهم او در منزل ما زندگی کند! آنها در جواب گفتند : نه! فردی با این شرایط موجب دردسر خواهد بود .. ما مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمیدهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند . بهتر است به خانه برگردی و او را فراموش کنی!
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند . چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده ی پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند!
پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی  جسد پسرشان به پزشک قانونی مراجعه کردند.
با دیدن جسد .. قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد . پسر آنها یک دست و یک پا نداشت!!!



+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 18:54  توسط mahsan  | 

زنجیر عششششششق

او یک روز بعد از ظهر که با ماشین ارزون قیمت خودش میشتافت که به خانه برسد
زن مسنی را دید که سعی میکرد او را متوقف کند
ماشین مرسدس زن پنچر بود
او به زن که ترسیده  بود و توی برف ایستاده بود گفت:
-خانم من اومدم کمکتون کنم .. در ضمن اسم من "سیاوش" است
-من مسافرم .. از اینجا رد میشدم
لا اقل صد تا ماشین از کنارم رد شدن .. این واقعا از لطف شما بود
وقتی سیاوش لاستیک را عوض کرد و در صندوق عقب را بست و اماده رفتن شد
زن پرسید :
-من چقدر باید بپردازم؟
و او به زن چنین گفت :
" شما هیچ بدهی به من ندارید .  من هم در چنین شرایطی بوده ام .. و روزی یک نفر همان طور که من به شما کمک کردم .. به من کمک کرد ..اگر میخواهید بدهیتان را به من بپردازید .. باید همین کار را برای دیگران بکنید .. نگذارید زنجیر عشق به شما ختم شود "
چند کیلومتر جلوتر .. زن کافه ی کوچکی را دید  ..  داخل شد تا چیزی بخورد و بعد به راهش ادامه دهد .. ولی نتوانست .. از لبخند شیرین زن پیشخدمتی که ظاهرا هشت ماهه باردار بود و از خستگی روی پایش بند نبود بی توجه بگذرد.
او داستان زندگی پیشخدمت را نمیدانست و احتمالا هیچ گاه هم نمیفهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه ی صد هزار تومانی زن را بیاورد .. زن از در بیرون رفته بود .. در حالی که بر روی دستمال سفره یاد داشتی باقی گذاشته بود!
" شما هیچ بدهی به من ندارید .  من هم در چنین شرایطی بوده ام .. و روزی یک نفر همان طور که من به شما کمک کردم .. به من کمک کرد ..اگر میخواهید بدهیتان را به من بپردازید .. باید همین کار را برای دیگران بکنید .. نگذارید زنجیر عشق به شما ختم شود"
ان شب وقتی زن خدمت کار به خانه برگشت در حالی که به آن پول و یاد داشت زن فکر میکرد .. در بستر کنار همسرش دراز کشید و به آرامی در گوش او زمزمه کرد : همه چیز دارد درست میشود .. دوستت دارم "سیاوش"

این داستان واسسسسسسه من خیلی ارزش منده

چون واسه من جلوه ای از انسانیت بعضی از ما آدماست که دیگران رو به انسانیت دعوت میکنن ..
من وقتی این داستان رو خوندم این زنجیر عشق رو از یه جایی شروع کردم و امید وارم همین الان که دارم مینویسمم این زنجیر در حال ادامه یافتن باشه .. حس خوبیه .. ازتون خواهش میکنم که شمام این زنجیرو بسازین تا بهونه ای  باشه واسه ادامه پیدا کردن و رواج انسانیت در بین بعضی از انسان های, انسان نما
خیلی  دوسسسسسسسسسسسسسستون دارم
ممنون از نظرات خوشگلتون
میبووووسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسمتون
راستی نظر یادتون نره خوششششششششششششششگلای من


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 17:54  توسط mahsan  | 

اولین پست مطلب من در وبلاگ مهسا ا ا ا ا * مهیار *

من اسیر غم چشمان کبوتر بودم

بام چشمان تو امید پروازم بود

و

نمیدانستم گاهی بام هم دام شود

دل که بیچاره پرواز بود

یادرگاری شد و بر بام افتاد

ماندگاری شد و در دام افتاد

ماندگاری شد و در دام افتاد

. . .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 1:28  توسط mahsan  | 

دل شکسته

اولین كسی كه عاشقش میشی دلتو میشكونه و میره

دومین كسی رو كه میای دوست داشته باشی و از تجربه قبلی استفاده كنی دلتو بدتر میشكنه و میزاره میره

بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی كه هیچ وقت نبودی

دیگه دوست دارم واست رنگی نداره

و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشكونی كه انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یكی دیگه.......!


+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 14:36  توسط mahsan  | 

سسسسسسسسسسلامممممم خوشگلای من

این داستان رو خیلی دوسسسسسسسسش دارم

خیلی دوست دارم نظراتووون رو در باره این مطلب بخونم

خیلی دووووووووسسسسسسسسسسستون دارممممممممممممم

اینممممممممم یه مآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآچ گنده ی گاااااامبالو واسه همه خوشگلای من


زن و شوهر جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند آنها از صمیم قلب همدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواشتر برو من میترسم

مرد جوان:نه،اینجوری خیلی بهتره

زن جوان:خواهش میکنم من خیلی میترسم

مرد جوان:خوب اما باید اول بگی دوسم داری

زن جوان:دوستت دارم حالا میشه یواشتر بری

مرد جوان:مرا محکم بگیر

زن جوان:خوب حالا میشه یواشتر برونی

مرد جوان:باشه،به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری آخه نمیتونم راحت برونم اذیتم میکنه

روز بعد روزنامه ها نوشتند

برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه آفرید در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد یکی از سزنشینان زنده ماند و دیگری در گذشت

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت وخواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 13:59  توسط mahsan  | 

چقدر سخته

چقدر سخته تو چشمای کسی که تموم عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زول بزنی وبه لبریز کینه ونفرت حس کنی هنوزم(دوستش داری)

،چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که دوسش داری

،چقدر سخته گل باغ آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی وهزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 13:44  توسط mahsan  | 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید :
 
 آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
 
برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
 
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
 
شماری دیگر هم گفتند « با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی » را راه بیان عشق می دانند.
 

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
 
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.
 
 آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...

یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
 
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
 
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
 
همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
 
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
 
ببر رفت و زن زنده ماند...
 

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
 
اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریادمی زد؟
 

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
 

پسرجواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که :
 
 عزیزم ، تو بهترین مونس من بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...
 
قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد:
 
همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند.
 
 
 
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد واورا نجات داد.
 
این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...
+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 12:39  توسط mahsan  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 20:51  توسط mahsan  | 

ای غصه مرا دار زدی خسته نباشی

                             آتش به شب تار زدی خسته نباشی


ای غصه دمت گرم که در لحظه ی شادی

                             با رگ رگ من تار زدی خسته نباشی .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 20:49  توسط mahsan  | 

هنوز نیامده خداحافظ...؟؟؟؟!!!
تقصیر تو نیست....
همیشه همین گونه بوده..!
برو اما من پشت سرت دست نه.....   دل  تکان میدهم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 20:45  توسط mahsan  |